![]() |
![]() |
|
| آن شب که باران آمد...من پر بودم از خواهش پرنده ها... |
|
قالب تهی کرده ام سخت بیهوده و ...بیهوده
رد این همه پایان را و قصه های پیرزنی همیشه ترک می خورد این بازی خیس و نگاه هرچه کودک و ...هرچه تو.. سخت بازیه بیهوده ای بود رنج ابتدای این پایان است شروع رخوت و درد این همیشه بیهوده ترین روزنه از من از خیسی بازی کودکی توپ بادبادک خیابان های سراسیمه از خواستن ها کودکی بادبادک فروش فروش تمنا در شعبده و شک باز خیابان سر نتراشیده از غرور همین بیهوده ترین موهبت خیس باران شکوه... بازی... باران...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:20 توسط آسمان |
|
|
داشتن هایم تمام می شوند
آن همه من دیغ ناک بی حوصلگی ها باز حضور مترسک التهاب کلاغی و دستچین تلخ نکوهش همیشه ترین لحظه از آن کسی که من نبودم او را... سخت تازه ترین ها را و دل همیشه با تنهاییهایش سخت شده بود آن همه من را چگونه تنها کردی از من؟ من تاریکم لحظه ها مشکوکند مترسک سرود زخمی شالیزار را هو هو می کرد سایه ریز این سکوت قار قار خیس نگاهش بود جاده از راه می ماند و شالیزار... همیشه غروب...... دستهایم را می سایم خنده آور می شوم ساده ترین خیس شدن باران بود که مرا تنها کرد مرا که همیشه دلم برایت تنگ می شد برای غروبی که مترسک نداشت قار قار........ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 11:17 توسط آسمان |
|
|
قرار شد ..تکرار کنی..
این منم از تو تهی تر و لبریزتر از من..تهی..! سرمشق شعری که با دست های مترسک یکی شد مترسک نگاه مردمی ناشیانه به رد شب سالیانی را که چشم هایت مرده بود از من من قالب تنگ را تهی کردم از خویش این آخرین بار است.. آخرین رعشه بدرود...!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 19:48 توسط آسمان |
|
|
دست هایش بوی دانستن داشت
و نگاهش پشیمانی سرخی را نجوا می کرد نه هیچ پرسشی نه هیچ لحظه ای ...نگاه.. باز صدای نیشخندان بیهوده در آنجا که بوی زندگی دشنام خیس نکوهش بود هیچ صدایی مرا نشنید مرا که فریاد بودم به این زندگی بیست و سه بار ... و او همان که بود.. همان همیشگی ترین من! او را ندیده دوستی ام گرفت.. به آن همه سکوت من.. به من که از تمام شب رسیده ام.. خاموش ... برای من که خسته ام...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 10:29 توسط آسمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خطاط سه گونه خط نوشتی..
یکی را او خواندی , لاغیر یکی را خود هم او خواندی,هم غیر یکی نه او خواندی,نه غیر او آن خط سوم منم... |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن روانشناسی ایران حسین پناهی نظام روانشناسی ایران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|