![]() |
![]() |
|
| آن شب که باران آمد...من پر بودم از خواهش پرنده ها... |
|
سلام دوستای گلم...امیدوارم همگی خوب باشید و شاد...من امروز می خوام برا چند ماه ازتون خداحافظی کنم..آخه دارم می رم سفر..شروع کلاسام از بهمنه ..تابستون خوبی نداشتم..حالا می خوام برای چند ماه دور از هیاهوی تهران ..تو یه جای دنج استراحت کنم..البته اگه بتونم..یعنی اگه بهم اجازه بدن..حتما" بهتون سر میزنم..امروز از خداحافظی نوشتم......اما نه از شما..آخه من برمی گردم...راستی ..عمو زنجیر باف قصه من پیرمردی بود که سال ها پیش تو خاطرات من گم شده بود..وحالا...خدا بیامرزدش مرد خوبی بود...برای با شما بودن لحظه شماری می کنم....
همه چیز از یک سکوت شروع می شود و تمام قصه ها از باران از آن لحظه گاه سخت نبودن.. من این روزها احساس می کنم که کاج ها با من حرف می زنند و من انگار پر از احساس تولدم.. پر از بهبود خیال همیشه حادثه ای هست و همیشه لحظه ای برای افول در جهنم آفتاب طلوع نخواهد کرد و این شاید یک امکان است ...برای معناها.. می روم اما نه مثل همیشه... اینجا هیچکس به رسم سفر نیست که برایم آینه و قرآن بیاورد من می روم که رفته باشم... چه بی دلیل است این غربت زرد... و این جاده ..که ابتدای تنهایی است.. لعنت به هر چه خیابان شلوغ و به هر چه آدم های نفهم... و به من که در تمام خیابان های شلوغ به دنبال تو نفهم می گردم و ... جرم همیشه این است..تو ..من ...اجبار.. "تمام آنهایی که می روند ..یک روز باز می گردند.. این یک قانون است.." دلم گرفت... سخت شده ای ..مثل هندسه.. و من از تو مشروط شده ام... وای به حالم! اگر پدرم بفهمد..!!! به قفس می مانی.. چقدر تنگ.. پنجره ای هم هست...و صدای پایی...و عبوری.. دیروز زن همسایه می گفت : "مترسک ته باغ کلاغ ها را می برد..." صبح مترسک مرده بود..او خودش را کشته بود... مادرم زیر لب زمزمه می کند امشب شب مهتابه...حبیبم رو می خوام... حبیبم اگر...
گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم..........
راستی ..ماه رمضون هم تو راهه....دعا یادتون نره... برای قشنگ بودن لحظه هاتون دعا می کنم....
پاییز زندگی تون بی خزون ..کوچه های زندگی تون پر از عبور کلاس اولیای معصوم و دلتون شاد...
دوستون دارم ...زیاد بدون سه نقطه دوستون دارم
.................................................................................................. .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 17:1 توسط آسمان |
|
|
روی یک نیمکت
خیسی دردناک یک رفتن پنجره نیمه باز اتاق من و اینکه خاکستری کفش های تو را سفر به کجا خواهد برد.... یک رفتن... نیمکت خالی! سفر یک اتفاق همیشگی است و بازی بچه ها ...عمو زنجیر باف.... سرد ترین لحظه عزیمت من با دشواری سخت رفتن تو و دوباره...عمو زنجیر باف!...زنجیر منو بافتی؟ تک و تنها می روم پر از ولگردی و رنج... راه مرا به کوچه ی خاطراتم کج می کند... عمو زنجیر باف بسه دیگه.... خسته شدم....بابا اومده؟ نیمکت از نگاه من وسعت یک ای کاش را می شنوند و من گوش می کنم فقط گاهی ...عمو زنجیر باف...! پس چرا تموم نمی شه ...بگو چی چی آوردی؟ خیابان یعنی جایی که سفر را با خود به سمت لحظه ها بردند و اینکه کودکی تنها شده از کودکی عمو زنجیر باف ..یکی بود.. عمو زنجیر باف ..یکی نبود.. پنجره اتاق مرا به یک عابر می گشاید از چیزی که من خالی اش کردم به راه ... خاطرات من مشکی اند... عمو زنجیر باف....دیر اومدی....دارم میرم...
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم........ فریدون...... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 18:19 توسط آسمان |
|
|
دو سال پیش بود..همه چیز از یه سر درد ساده شروع شد...از یه آخ کوچیک...از مطب یه دکتر....تازه بیست سالم شده بود..
یادمه مادرم همش گریه می کرد و پدرم هر جا که می رفتم می یومد... دکترا می گفتن ...نمی دونم چی می گفتن ..اما یه بار که رفتیم دکتر و برگشتیم شنیدم مادرم می گفت:خدا جون آسمونم...خدا جون دخترمو از تو می خوام... اون روزا یه چیزی شبیه درد می افتاد به جونم..پشت چشام غربت یه مرگ نورس داد می زد ..منم همراهیش می کردم..داد می زدم.. پس این خدا کجاست ...چرا نیست..؟؟! چرا نمی خواهد خون مرا تصفیه کند از اشتیاق مرگ... من برای مردن دشوارم... دنیای من کوچیک و تنگ شده بود...دلم می خواست بشکنم این دنیارو..دلم می خواست تا خود آسمون پرواز کنم..اما...درد داشتم .. کارم شده بود خوندن روزنامه های صبح..صفحه ی ترحیم........ چشمام .... یه چیزی بود تو ته دنیا ..یه چیزی شبیه آب...من اومده بودم که بمونم ..من اومده بودم که برم بازی کنم تو دشت....من اومده بودم بخندم با رود...برقصم با باد...ولی انگار.. وقتی بارون می یومد حالم می شد مثل ماهی ها ..چقدر تنگ شده بود تنگ دلم..کاش دریا بودم... هر کی منو می دید برام دعا می کرد...اونا دلشون برام می سوخت....ومن دلم برای اونا...چقدر تنها بودن اونا... دیگه چیزی واسه موندن نداشتم جز مادرم ..پدرم...و برادرام...و یه خودخواهی ...من دیگه نبودن اونارو نمی دیدم... ولی مادرم یک شب خوابید ..اون خواب آقا رو دیده بود....چشمام.... نمی دونم چرا اما سر درد ساده ی من شد یه شوخی...و چشمام... آره !خدا واسه دل مادر من آب فرستاده بود...چقدر روشن شده بود ..مادرم... خدا هیچ وقت بنده هاشو تنها نمی گذاره... فردا می خوام برم ..دعا کنم ..آخه دخترای بیست ساله زیادن... باران که بیاید من برای تمام تنهایی دشت ها یک بار حوصله خواهم برد و کمی از مادر اینجا اتهام آدمها از خودشان است و خویشتن ستاره ها از تقدیر و اینکه کسی پیدا خواهد شد برای باغ من خدا همین جاست....
دعا یادتون نره......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 21:55 توسط آسمان |
|
|
دنگ دنگ ساعت از دوازده گذشت...
امروز هم گذشت مثل دیروز من داشتم به سهولت کلاغ ها فکر می کردم به اینکه فکر من بی قانون است... زندانی شماره ی ۳۳۳۵۲ بند جهنمی ها! اینجا اوین است... دنگ دنگ ساعت از دوازده گذشت.... مادرم اینجا نیست من پر از چرایی مادرم هستم ...پر از ندانستن بودن...کسی نیست...من..! باد به روی موهایم سر می خورد.. من از آنها طناب خواهم بافت.. دار خواهم زد اینجا اوین است.. دنگ دنگ ساعت از دوازده گذشت.... شهر پر از طعم گس یک بد نامی است کاش او را ببرند پزشکی قانونی کالبد شکافی اش کنند وببینند که معده اش مرده از بی غذایی... من آمده ام ...تا بروم.. من از رویاهای ماُیوس رسیدنم لبریزم... اینجا اوین است.. دنگ دنگ ساعت از دوازده گذشت.... فردا به سوگ یک دروغ پاییز خواهد شد.. و من به کلاغ های احمق فکر می کنم یکبار کلاغ احمقی کشیدم کلاغ ها به نقاشی ام حمله کردند... من دوست داشتم کفنم گل گلی باشد... و شعرم پر از زندگی....اما شهر تنهای تنهاست... کاجها می خواهند از اینجا بروند می خواهند دور شوند از آدم ها اینجا اوین است.... دنگ دنگ ساعت از دوازده گذشت..... کاش می شد پنجره بود..جذامی ها هوای تازه می خواهند... من جذام را با خود به آن طرف مدیترانه ها خواهم برد ... همه چیز از یک نقطه شروع می شود.. همه چیز از نور است پس این تاریکی از چیست..؟! من از نداشته ها نمی ترسم که من بسیار را دارم ترس من از داشته هایی است که ندارم.... دنگ دنگ ساعت از دوازده گذشت.... (به خاطر تاریکی شعرم ...ببخشید..)!
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ...... همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است......."سهراب...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 20:51 توسط آسمان |
|
|
مرد دوره گردی را می شناسم که هر روز برای کوجه های باران زده ی شهر یادگاری های یک زن کولی را حراج می کند.... می گویند گم شده ای دارد ..من او را می شناسم ..هفت ساله که بودم زیاد به کوچه ی ما می آمد..آن وقت ها فکر می کردم آن طرف خیابان ..... یعنی آن دنیا...من آن وقت ها فقط هفت سال داشتم... مادرم زن زیبایی بود و پدرم بسیار قوی...من از آنها عشق را آموختم و کمی هم ایمان را... یادم هست که پدر بزرگی هم داشتم ..مثل مادر بزرگم که دیگر نیست.. و برادر هایم...دو بهانه ی کوچک برای یک دلخوشی بزرگ ....که من .. خواهر بودم.. من هم به مدرسه رفتم..ومن هم نوشتم ..ومن هم خواندم... بابا آب داد بابا نان داد آن مرد در باران آمد ومن بزرگ شدم ..شدم هجده ساله..شدم دانشجو.. من روانشناسی خواندم..با این که گاهگاهی دلم می خواست ادبیات خوانده باشم وگاهی هم فلسفه اما من روانشناسی خواندم...چند شبی است که خبر رسیده از امسال قرار است دانشجوی کارشناسی ارشد باشم..وباز هم روانشناسی.. من شعر هم می گویم.. من از آن مرد دوره گرد صلیبی خریده ام...من مسلمانم قبله ام یک گل سرخ.... آسمان نامی است که برای جست و جویی به قصد یک بهانه با خودم جاری اش می کنم به شعر... دوست دارم صدای یک نیلبک چوبین را که فروغ میگفت .... و صدای پای آب را... و کوچه ی فریدون را.. و حاج احمد را..(شاملو) و دیری است صادق خان هدایت را.. و ... این منم ..مچاله شده از باد..دلتنگ و بسیار هم تنها.. نمی دانم این مرگ من چه زمانی نازل می شود با درد ..اما من به تازگی ۲۲ ساله شده ام(سوم مرداد) .......................... . گر آن عیار شهر آشوب روزی حال ما پرسد بگو خوابش نمی گیرد به شب از دست عیاران شما؟؟! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 8:17 توسط آسمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خطاط سه گونه خط نوشتی..
یکی را او خواندی , لاغیر یکی را خود هم او خواندی,هم غیر یکی نه او خواندی,نه غیر او آن خط سوم منم... |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن روانشناسی ایران حسین پناهی نظام روانشناسی ایران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|