![]() |
![]() |
|
| آن شب که باران آمد...من پر بودم از خواهش پرنده ها... |
|
تازه رسیده بود اینجا...
مثل سادگی شده بود.. وقت رفتنش یادت هست...؟ تمام آسمان خسته بود از شرجی حضورش او می رفت و من گم می شدم داشتم گریه می کردم جاده را.. آه نبودنش مثل پاییز بود... غرورش شعور بودن بود و همین....فقط بودن... آیا بودن برای اینهمه نبودنش کافی است..؟ کسی هم شاید مرا گم کرده باشد...! خدای خسته من خدای مغرور خدای پر از رفتن.. این همه پرنده ...و زمستان ...دوباره اجبار کلاغ ها ... و تمام مسیر که پر بود از نهایت کلمات .. نه خدایی که نوا کند در راه نه منی که راه باشم...برای رسیدن ...راه.. برگ ها می ریزند..و من به کاج ها فکر می کنم.... و به کودک گل فروش... به خیابان کاغذی...و دیگر ...کجاست..؟؟ صدای لرزان کسی"شلخته درو کنید تا چیزی هم گیر خوشه چین هابیاید" تازه رسیده... پاییز کار خودش را کرد..
هی فلانی زندگی شاید همین باشد.. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 8:57 توسط آسمان |
|
|
و صبح آمده بود..
پاییز پر از کلاغ...و باغی آن گوشه ی شهر و یک مرد.. تکرار مکرر حرفی که در باد خسته آن روز سو سو می زد..که... پاییز و برگ و برگ و برگ یک صندلی پارک و تگرگ یک چشم خیس و عابران یک نسخه ودرمان مرگ... نمی دانم این خاصیت پاییز است ..یا خاصیت عشق... و نمی دانم..چرا شاعران شهر ما همه پاییزیند... پر از صحبت عشق... من امروز تمام برگ های بی نام شعرم را خط خطی کرده ام... و ای کاشی که مرور می شود... کاش کوچِ.... ماهیت سفر را کمی تغییر می داد...... کاش کسی برای توقف این لحظه نمی رفت........ و کاش در شرح این لحظه زمان توقف می کرد.... پاییز و سفر و اینکه شعر من پر از هوای توست پر از نگاه نو... من و ای کاش...... تو و آزادی....... من و پاییز........ تو و رفتن...... تو و شعر........ من و برگ ها....... و دیگر.....................سفر بخیر.........
شاعران وارث آب و خردو روشنی اند..سهراب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 9:59 توسط آسمان |
|
|
مثل خوشبختی بود
و همین یکبار من از نوشتن گم بودم در حماقت الفاظ خوشبختی که هر چه بود همه دروغ بود... همه حماقت .... صبح ها خورشید جور دیگری است صبح ها من هم جور دیگری هستم صدای سوت تلفن و تهفن خاموش یک نفر ...که نمی دانم کیست!!! این روزها زیاد الکی می خندم الکی هستم فعلا" من خالی شده ام با این لحظه از هر چه که گاهی خوشبخت می شد از من... من این روزها با تمام ضمایر غریبم... و شاید الکی پر از نوشتن قیودم و من که با زرتشت بزرگ برای حقیقت مسلمان شده ام دیشب که داشتم باران را شماره می کردم یادم آمد که سخت دلگیرم و الکی بی رحم زندگی کور شاید باشد شاید بیمار نمی دانم... من جهنم را زیر الوار حقیقت الکی الکی چون مرگ ........نشاندم دم دروازه شعرم ...به دروغ... من او را بردم.... صادق هدایت زنده است...من به او می فهمم دیروز دلم را الکی برده بودم به دنیا ...پی بازی ... دنیا نبود.... خنده دار است من او را دیدم....الکی الکی... من آخرین فروغم... و الکی شاعر شده ام... دلم صفحه می شود...مشکی... من دروغ را امروز پشت یک عینک به بهانه رد می کردم زیر چشمی از رسیدن الکی ترسی که شاید یک دختر را به یک فرم عاشق کند...الکی.... پیراهن راه راه... من سرطان را دیدم که آبی پوشیده بود.... و الکی الکی...می آمد با مرگ ...پی عینک...پی مرگ... من پری روز فکر می کردم خوشبختم الکی بود... من شاید خوشبختم...شاید..
کسی نیست بیا خوشبختی را بدزدیم آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم......سهراب... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 14:17 توسط آسمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خطاط سه گونه خط نوشتی..
یکی را او خواندی , لاغیر یکی را خود هم او خواندی,هم غیر یکی نه او خواندی,نه غیر او آن خط سوم منم... |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن روانشناسی ایران حسین پناهی نظام روانشناسی ایران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|