![]() |
![]() |
|
| آن شب که باران آمد...من پر بودم از خواهش پرنده ها... |
|
حزن غریب صدای تو مرا با خود به دوردست تنهاییم برد
به جایی که تو برای همیشه از آنجا رفته بودی در پشت کودکی کودکی هایم جایی نبود من دیر بودم صدای تو خشک بود خورشید به ییلاق گاه سرزمینی گنگ می رفت و آدمکده ای متروک تازه جایی برای رفتن از خود به یک گنگی تازه وارد تازه صدای مترسک ها از خنده ی اشتباهی خیابان مرگ خاک فرساینده دریغ من به ریزش ستاره ها فکر می کنم پشت نگاه من رازیست که مثل آهنگ پریشان بلوغ می نوازد خود را بی محابا........ در باد....... و در آنجای شعر من خوشبختی ساده ای در من غرق می شود در قعر من ..کسی... می خندم می خندم می خندم خالی از هر چه که نامش زندگی بود به نام پدر مادر نیاکان و عشق........ می خندم تا فراموش کنم... می خندم تا بترکد این سالیان هق هق خورشید که بیاید من برایش بزک خواهم کرد زیبا خواهم شد پشت همین زمستان بود دستهایش مرا برفی کرد همه مرا به هم نشان دادند و گفتند:آدم برفی....!! دلم برای دست هایش تنگ می شود... خورشید که بیاید این آدم برفی میرسد به دریاها او مرا پیدا خواهد کرد........
تو پیش نرفتی فرو رفتی.........فروغ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 22:27 توسط آسمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خطاط سه گونه خط نوشتی..
یکی را او خواندی , لاغیر یکی را خود هم او خواندی,هم غیر یکی نه او خواندی,نه غیر او آن خط سوم منم... |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن روانشناسی ایران حسین پناهی نظام روانشناسی ایران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|