![]() |
![]() |
|
| آن شب که باران آمد...من پر بودم از خواهش پرنده ها... |
|
سلام به همگی..امیدوارم روزای زندگیتون پر از احساس خوشبختی باشه...احتمالا" این آخرین پست من قبل از عید..برای یک مدت کوتاه یک خداحافظی کوتاه ...و امید به اینکه همگی شاد و سلامت و پر از زندگی سال جدید رو شروع کنید..البته من سعی می کنم بهتون سر بزنم..این روزها مدام به بچه های کوچیکی فکر می کنم که سر چارراههای همیشه سرد ما فال حافظ می فروشند و یا شاخه گل به دست میان خیابان ها دوره گردی میکنن...کاش فراموششون نکنیم...اونا شرافتمندانه زندگی می کنند..
این شعر هم برای اونا.... نزدیک صبح کمی فاصله تا شهر کسی در پاییز مختصر اینجا شاید زندگی ارزان باشد.. سردی دور خانه های گلی و پسرکی که نامش امید است.. هوا را انتظار می سازم از آدم ها بی حوصله تر از تمام کسالت ها و نادم..مثل خیابان.. دیشب کسی گرسنه می خندید.. و پنجره کجاست؟؟ من از التهاب نور بیمارم و خدا که تاریخچه ی بودنش نیست خدا سخت مشغول است این را می دانم !!! امید همان است که نبود خدا همان نیست که بود.. این را هم می دانم.. عروسک کهنه ای هم هست و یک دنیا گوانتانامو و افریقایی دور که همین تهران است.. کاش آدمی برای آسمان پنجره می ساخت نور بیمار است.. این را هم خدا می داند.. و خدا انسان را آفرید..اما قبل از آن جهان بود..پس چگونه آن را برای ما آفرید..من چیز دیگری می خواهم ..چیزی مثل بودن عشق من خدایی تازه می خواهم..خدایی که به خیابانها هم سری بزند..و باشد همان گونه که روایت بودنش آبیست..من خدایم گم شده این را می دانم..این را نمیدانم.. کودکان نشانه های باور منند خنده کجاست..من برای خنده پر از کودکیم... پر از لحظه های کودکی..... و خدا..
خوب باشید و آسمانی..
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 11:22 توسط آسمان |
|
همین جا بود که برای مادرم درد می شدم مثل عبور رهگذران..گیج مست به آهنگ غباری از باد و اینکه تو را نمی خواهم همیشه این برای من کافیست.. من از تمام صحبت مادرم سرودن شعر را از حفظم من تو را نمی خواهم .. شاید همین برای تنهایی من کافیست من برای نگاه تو بستری از خوابم و تو از من بالغ صندلی با من نمی فهمید و صندلی تو را نداشت و صندلی پیر شده بود..... من بودم و شیهه ی سرد غروب و یتیمی سرد واژه ها... غروب مرا از تو می گیرد.. مثل هجوم ساکت فصول به درزگاه منقوش خاطرات فصل های بارانی پر از سکوت توست من تو را نمی خواهم... ماه وارونه است عکس تمام این ثانیه ها...در خواب
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:20 توسط آسمان |
|
|
من انگار دوباره تو را بی خودم سروده ام...باز پاییز بود و رسیدن تا شعر خوابی ترد جایی که مجال رسیدن می خواست و کوچه ای که پر از رسیدن کسی شده بود.. آن لحظه که من تو را بوسیدم رنج کودکی بس بود و چمدانی از شعر باز انگار بی تو شده بودم و چه های هرگز پاییز همیشه داستان چشم تو را به سفر می برد و با زمستان که مرد خسته ای کوله راهی از انتظار را می سرود زمستان همیشه سرد بود.... کلمات جاری اند نامت بی نام سریع تر از ثانیه ها........بدرود تخت نرد باختنی است.. و از پیش تر این قصه تو مرا باخته بودی.....باور کن..!!! در طنین تمام این صحنه های گنگ و جاری تمام شب از مسیر باز این منم که بی توام بی تو دشوار شعر تا سمت سر انجام ...سکوت! من از پشت آن دیوار لعنتی رفتن تو را مویه کرده ام.. کوچه بود و من که باید به رفتنت انگ می زدم تلخ می شدم.. دیگری هم بود.. او تو را می بوسید.. همان جا بود که کودکی دیوانه وار زندگی می کرد همان جا که من آخرین بارم برای تو بود کسی صدایم کرد...دوباره..
به دیدار من آمدی...ای مهربان.. با خود چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم... فروغ. (پایان)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 12:26 توسط آسمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خطاط سه گونه خط نوشتی..
یکی را او خواندی , لاغیر یکی را خود هم او خواندی,هم غیر یکی نه او خواندی,نه غیر او آن خط سوم منم... |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن روانشناسی ایران حسین پناهی نظام روانشناسی ایران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|