![]() |
![]() |
|
| آن شب که باران آمد...من پر بودم از خواهش پرنده ها... |
|
مدتی که سرانجامش هیچ نداشتم ..
باز دریغ پر شکوه ی کسی که با دست های موعظه می خواند .....مرا آسمان اردیبهشت خاکستری خالی یک راه همیشه ساکت از شعر من با تمام همیشه ی فکرم می خواندمش به دروغ سخت ای کاش می شد مرا من با خیابان می دیدمش اردیبهشت همیشه تکراریست همیشه من تنهایم و همیشه فکرم آشوب نرسیدن خودم و کاش مرا کسی می کشت... این من من منش مرده این من نیستم که منم من هیچ کس نیستم و هیچ کس مرا من نمی شود این روزها.. اردیبهشت بی لحظه.........همین......... ....................................................................... . یاد من باشد تنها هستم....سهراب.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:54 توسط آسمان |
|
|
تقدیم به دوست همیشه فلسفه بافم آزاده حقانی ....به کفر من نترس..کافر نمی شوم هرگز ...چرا که به نمی دانم هایم ایمان دارم...
شب گیج من و تمام لحظه های بی تو سپری شدن شبی که شرح یک عشق می شدم برای شعرهایم کلمه که من همانم که .. که همان نیستم می مانده ام از این پنجره ها و قلم که مرا مشکی کرده بود رنگ نگاه مادرم رنجی که با تمام ذرات به دیدار کسی می رفت سوت می زد مرا با خودش گیج تر از ترانه های ابری و من تمام شب می مردم از نبود خودم پشیمان از حرف های تکراری کسی مرا به داشته هایم تلنگر می شد کسی تا ترانه ابری... (منم دلم گرفته...این روزا با تموم اتوبوسای این شهر سیاه هم مقصد نرسیدنای خودممو خودم...پشت تموم این لحظه ها سکوتی هست که بعد رفتنم می رسه از من تا من...منم خستم...باور کن...اما چشمای یکی هست که روشنه ...مث غم نگاهای دور و دراز...چشمای تو هست پس زندگی روشنه...پس هیچ وقت نخواب.............. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:41 توسط آسمان |
|
|
چشم های درشت همیشگی
نگاهی که از دلواپسی به زندگی دریغ ناک سرفه می کرد دقایق خوشبو را دست هایی که در آینه هم تنها بود نه آمدنی ...که نیامدن زیباتر است نه رسیدنی...که نرسیدن هم گاهی و گاهی فقط ... خدایی که در بساط فقدانش کسی به بن بست های فلسفی رد می شد روسو و تنهایی از خنده زندگی که همیشه یک اعتبار است ...آن هم به مرگ.. در گوشه ای که یک شاعر نمی رسد...همیشه یک اعتبار.. و در بازگشت ها نت یک ترانه ی بی یغما و من می دانم همیشه چیزی برای من باقی است برای من که مرده ام.. چشم های درشتی داشت
رفتنش مثل تمام نگاهش درشت بود داشت یادم می رفت... در خواب من کابوس مترسک های قانونمند چیزی به راه افتاده کلاغ های هرگز باغ و کشیش های درد کلیسای بی مریم و دیگر...مترسک ها....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:52 توسط آسمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خطاط سه گونه خط نوشتی..
یکی را او خواندی , لاغیر یکی را خود هم او خواندی,هم غیر یکی نه او خواندی,نه غیر او آن خط سوم منم... |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن روانشناسی ایران حسین پناهی نظام روانشناسی ایران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|