![]() |
![]() |
|
| آن شب که باران آمد...من پر بودم از خواهش پرنده ها... |
|
دیروز تو مرا رسانده ای به نگاه
جایی که ترانه در شگرف لبانم هورا می کشید چه زادگاه نقره ای رسیده ای برای شعر عجب صدای تازه ای من در دشنام خاطراتم سیاه سیاه بودم چقدر زردی برای من و در نمی دانم هر ترانه ای جایی است که آن را فقط دورترین مرد می شناسد و زنی که همیشه در برج سوم آبستن می شد عجیب بود مثل تمام دلهره های مسیر گم تر از من ...تا من...گم هیچ کس مرا در لبالب دیگری پر نکرد از آفتاب و من دیروز همیشه شدم تو را در رقص بوی هیجان از دیدار و سه شنبه بود باز سه شنبه در شعر من نا تمام که گریسته مردی در آن گریسته یک شب در من گریسته فقط... و این سه شنبه ها نقره ایند پاک و تنها...
این ترانه در مشت خاطرات دیوانه می شد از ترانه ها مشتی غربت زرد و یک لحظه سرودن و کفش های دیروز من که در سه شنبه در نوسان یک آواز روی شعر تو پا برهنه شد این ترانه را تو در رد پلک هایت حجیم کن بگذار نرنجد این خستگی از ما نواختنی است تنهایی ما سه شنبه در من ....تویی ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:6 توسط آسمان |
|
|
تراشه های شعر کسی که هیچ کس باورش نکرد
التهاب تن سوز تنی که هیچ وقت باورش نکرد زندگی شاید همین حضور باورهاست که پیدایش نشد در من آنقدر دلم گرفته که دلم هیچ نمی خواهد و هیچ نمی شناسد مرا در خودش و باز بلند تر می گوید که هیچ ندارد ردی با شعرم هماهنگ این قافیه های گم شده در خط خیال و مردی که در دریچه ی تبعیدش من یکی یکی گم شدم ای وای... دریچه ای نیست و من سیاه تنم من در آینه ای فراسوی خودم به کودکی خندیدم که هیچ از شعر من ندانست من دوستی دارم ...که مدام در من شعر می کند این دقایق را که هیچ نداشتم از خودم...تنم... و من مردم ...تنم را ...به دریچه.. که همیشه مرا نبود... دوستم هیچ نمی شناسد حرف دریچه ها را برای آدم ها... صدایش زدم به بیداری و وحشت مردمان عصر پنج شنبه ..به گمانم همین بود هیچ تنی را صدایی نشنیدم به بیداری آنچنان در خویش مترسک وار که کلاغ ها به من خندیدند هیچ کس مرا جدی نگرفت حتی مرگ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:0 توسط آسمان |
|
|
سایه ام بیمار است
صدای سوت رهگذری تازه عطر سیگار و ارقام بی لحظه ی عبور کسی در من سه بار هنگامه در خفقان تاریخی اوراق و خوشبختی سایه ها از خورشید از موهبت رنگ ها و چنین بود زندگی زنی شبیه رهگذران ...کولی سینما آستارا نبش سکوت مترسک ها و دلخوشی من همان است که شبانه به اوراق زمین آبستن شد به تنهایی تختی که می رفت حجم سکوت بگیرد از خواب و کابوس حوایی ترس و زنی به صدای مرده ی خدا سجده می کرد.. خیابان فرشته فرشته های کاغذی بوی رسوب خوشبختی غروب ناخوش زمین.... تمام شد...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 10:51 توسط آسمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خطاط سه گونه خط نوشتی..
یکی را او خواندی , لاغیر یکی را خود هم او خواندی,هم غیر یکی نه او خواندی,نه غیر او آن خط سوم منم... |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن روانشناسی ایران حسین پناهی نظام روانشناسی ایران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|