![]() |
![]() |
|
| آن شب که باران آمد...من پر بودم از خواهش پرنده ها... |
تسلیت به صداها..... وقتی به طرف تالار حرکت کردیم...بغض گلومو گرفته بود...باورم نمی شد ...کجا داشتم می رفتم...کجا؟ اونقدر دلم گرفته بود که حتی نمی تونستم خودمو گول بزنم...تشییع جنازه ی مردی که دوسش داشتم.. اونقدر عاشق بود و اونقدر بزرگ که من فقط می تونستم سکوت کنم ... اونقدر تالار وحدت شلوغ بود که نگو...یکی از میون جمعیت داد می زد..برای هامون سینمای ایران صلوات.. منم به دلم خوش بودم که یاد گرفته بود عاشقارو بشناسه.. یکی دوباره گفت:آوردنش... آروم ...و همچنان بزرگ.. خوابیده بود...لالایی عشق به خواب ابدی وصلش کرده بود....من دلم برای خودم سوخت...برای خودم که قراره توی هوایی نفس بکشم که یه بزرگش کمه... ازش قهر کرده... بعدم بردنش سمت بهشت زهرا...قطعه ی هنرمندان... برا روحش چی دعا کنم که خیلی بزرگ بود...و من که تو نگاه آشناش دنبال یه حرف نزده بودم که خودش لحظه ی آخر گفت: با هر چه عشق نام تو را می توان نوشت با هر چه رود نام تو را می توان سرود....... خسروی خوب ما تولدت مبارک.......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 20:53 توسط آسمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خطاط سه گونه خط نوشتی..
یکی را او خواندی , لاغیر یکی را خود هم او خواندی,هم غیر یکی نه او خواندی,نه غیر او آن خط سوم منم... |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن روانشناسی ایران حسین پناهی نظام روانشناسی ایران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|