![]() |
![]() |
|
| آن شب که باران آمد...من پر بودم از خواهش پرنده ها... |
|
سلام به همگی..امیدوارم روزهای زندگیتون آفتابی و پر از عشق باشه..این چند وقته درگیر کارای درسی و پایان نامه بودم و فرصت برای سر زدن به خیلی از شما دوستای گلم رو نداشتم به خاطر همین از همگی معذرت می خوام و امیدوارم بتونم جبران کنم...
بادو شعر به روز می کنم...
باز می شود تمام فکر تو و باز همان که بود ...می شود همین مسیر آخر است که من تو را ندیده ام بنفش من!! پشت این مرز خواهشی هست و دامن پر مهر مادری و قامتت که در همیشه ی من خوابید نه منی که من باشد از من و نه تویی ار من به من ....من تر من دلم هیچ نمی خواهد من دلم هیچ نمی شناسد آی آهای...دل من ...دردش گرفته.. سرگردانم... تو را چرا کسی نمی کشد در من این جنین هفتاد ساله را چه کنم؟ مرا که هیچم از تو مبهوت در آن همه سرانجام بنفش پیر... سرگردانم... .................................................................................................................... .
ناشناسی در من.. سرد شده بودم از نان از زحمت بودن سنگینی این تن و زرد فام خاطرات گنگی که: بوی ترک می داد و تعفن و نمک ریز غمناک شعری ...تلخ "بازیگر...قصه ناتمام است باید بمیری" این را ناشناسی می گفت و من حفظش کردم... این تن گوارای هزار سال کودکی است که کودکی آن را خوابید... در اجبار این تن ...و به اجبار زندگی....شب بخیر ...خیال سرگردان...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 14:43 توسط آسمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خطاط سه گونه خط نوشتی..
یکی را او خواندی , لاغیر یکی را خود هم او خواندی,هم غیر یکی نه او خواندی,نه غیر او آن خط سوم منم... |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن روانشناسی ایران حسین پناهی نظام روانشناسی ایران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|