![]() |
![]() |
|
| آن شب که باران آمد...من پر بودم از خواهش پرنده ها... |
|
سخت ترین لحظه را ورق می زدم ...
دفتری را که بوی شب گرفته بود درد های کهنه ای که دیوانه می شد در من باد سرود می خواند و کسی در انتظار جاده ای سوت می زد متروکه ای را خویش را... ........... انگار شب در هنگامه ی من بود که مشت مشت ستاره اتفاق راه من می شد من می دانستم بیراهه ها را اتفاق معمولُ آن لحظه بود.... آن لحظه که عشق اتفاق افتاد... ............ و تو اتفاق من شدی ... روزگار را... ........... . دعا کردم باران ببارد باران همان لحظه واره بود همان گویش ترد که در گوشوار لحظه ها مرا ... تو را... او را... نجوا کرده بود... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 12:35 توسط آسمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خطاط سه گونه خط نوشتی..
یکی را او خواندی , لاغیر یکی را خود هم او خواندی,هم غیر یکی نه او خواندی,نه غیر او آن خط سوم منم... |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن روانشناسی ایران حسین پناهی نظام روانشناسی ایران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|