![]() |
![]() |
|
| آن شب که باران آمد...من پر بودم از خواهش پرنده ها... |
|
این بار نه کلمه ای دارم
و نه یادی خیس عزیمت خویشم جا مانده در حضور کسی وامانده از فکر های هندسی دلم گرفت است باز صدای سوت باد.. نه من شاعر این سکوت وحشی ام نه تو منی که سکوت کنی.. ببار... منم که با غروب دشت دوباره دلم شکست...
................ تو را هنوز شناخته دوست می دارم به آن همه سکوت به آن همه سلام... سلام...! غروب با صدای آینه ها دشنام مرگ مرا سوت می زد دوره گردی ..در باد.. .....بنفش پیر نگاه تو بود..... مرا که دوست می داشتی...ناشناخته... هنوز هم .. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 12:17 توسط آسمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خطاط سه گونه خط نوشتی..
یکی را او خواندی , لاغیر یکی را خود هم او خواندی,هم غیر یکی نه او خواندی,نه غیر او آن خط سوم منم... |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن روانشناسی ایران حسین پناهی نظام روانشناسی ایران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|