![]() |
![]() |
|
| آن شب که باران آمد...من پر بودم از خواهش پرنده ها... |
|
این روزا زیاد دلتنگم..آنقدر تنها که حتی آمدنی دوباره هم کاری برایم نمی کند..این چند خط برای تو..برای تو که مرا در زخمی ترین سکوت همیشگی چشم هایم به سمت سقوط امید کشاندی..رفتی ..بی لحظه ای من..من که با تو به کوچه باغ حکایات سفر می کردم..من که حزن آشنای شعرهایم را به سکوت نارنجی نگاهت می باختم..من بی تو زیاد دلم گرفته..
همیشه با سرودن دردی باز می شود این حال بی توقف شب همیشه همیشگی می شود این غربت زرد چقدر سو سو می زنی ستاره! من به این بی حوصلگی معتادم به دالان هر چه درد و به سیگار موعظه که مردی خیابان می شد کشیدن این لحظه را من با بوی درد با سکوت بادهای منتظر بازی سرد یک گورستان..مرگم باز صدای تو باز همان سکوت تو را که می برند تو مرا خنده می کنی دستانت همیشگی باد! دستانت پر از من کاش بغض این ناله در گویش مرغابی ها باور نداشت تو را تو را که بی من خواب دیده ای..
مرا.. همیشه در سکوت آرمیدن را در سکوت فهمیدن را تاریکی دردبار غم را می شنوم تو نیستی.. من دلم سقوط می خواهد دست هایت کجاست..؟؟؟؟؟ ........... نجات دهنده در گور خفته است.. و خاک ..خاک پذیرنده... اشارتی است به آرامش...فروغ
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 11:5 توسط آسمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خطاط سه گونه خط نوشتی..
یکی را او خواندی , لاغیر یکی را خود هم او خواندی,هم غیر یکی نه او خواندی,نه غیر او آن خط سوم منم... |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن روانشناسی ایران حسین پناهی نظام روانشناسی ایران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|