![]() |
![]() |
|
| آن شب که باران آمد...من پر بودم از خواهش پرنده ها... |
|
دست هایش بوی دانستن داشت
و نگاهش پشیمانی سرخی را نجوا می کرد نه هیچ پرسشی نه هیچ لحظه ای ...نگاه.. باز صدای نیشخندان بیهوده در آنجا که بوی زندگی دشنام خیس نکوهش بود هیچ صدایی مرا نشنید مرا که فریاد بودم به این زندگی بیست و سه بار ... و او همان که بود.. همان همیشگی ترین من! او را ندیده دوستی ام گرفت.. به آن همه سکوت من.. به من که از تمام شب رسیده ام.. خاموش ... برای من که خسته ام...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 10:29 توسط آسمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خطاط سه گونه خط نوشتی..
یکی را او خواندی , لاغیر یکی را خود هم او خواندی,هم غیر یکی نه او خواندی,نه غیر او آن خط سوم منم... |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن روانشناسی ایران حسین پناهی نظام روانشناسی ایران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|