![]() |
![]() |
|
| آن شب که باران آمد...من پر بودم از خواهش پرنده ها... |
|
قالب تهی کرده ام سخت بیهوده و ...بیهوده
رد این همه پایان را و قصه های پیرزنی همیشه ترک می خورد این بازی خیس و نگاه هرچه کودک و ...هرچه تو.. سخت بازیه بیهوده ای بود رنج ابتدای این پایان است شروع رخوت و درد این همیشه بیهوده ترین روزنه از من از خیسی بازی کودکی توپ بادبادک خیابان های سراسیمه از خواستن ها کودکی بادبادک فروش فروش تمنا در شعبده و شک باز خیابان سر نتراشیده از غرور همین بیهوده ترین موهبت خیس باران شکوه... بازی... باران...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:20 توسط آسمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خطاط سه گونه خط نوشتی..
یکی را او خواندی , لاغیر یکی را خود هم او خواندی,هم غیر یکی نه او خواندی,نه غیر او آن خط سوم منم... |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن روانشناسی ایران حسین پناهی نظام روانشناسی ایران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|