![]() |
![]() |
|
| آن شب که باران آمد...من پر بودم از خواهش پرنده ها... |
|
تنهایی را نه شرحی
نه وهمی تازه باور کردنش را می شدم از بر... بوی هیهات می بینم غمی گم در آن دوردست زمین که نشان از بی نشانی من داشت من که بوی باران را از خیسی موهبتی ترد می شناختم من همانم که باز می رسم از ره...غبار آلود... رفتنت را در مشرق بازی ها از برم من تو را دیر آموختم بستری از خاک بوی صدایت را که در مسیر من پهن بود خیس نوازش آه! پیکرت را از برم.. مرا به خواستنی ترین بوسه ات برسان من سردم من در گوش این لحظه ها می خندم.. دیر است بوسه ات ناز بارانم کرد.... ..............
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 20:5 توسط آسمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خطاط سه گونه خط نوشتی..
یکی را او خواندی , لاغیر یکی را خود هم او خواندی,هم غیر یکی نه او خواندی,نه غیر او آن خط سوم منم... |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن روانشناسی ایران حسین پناهی نظام روانشناسی ایران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|