![]() |
![]() |
|
| آن شب که باران آمد...من پر بودم از خواهش پرنده ها... |
|
سکوت مخفی نگاهش را از برم
گاهی ناگهانی ربوده امش از خودم سمت بی خیالی و تنهاییم بوسه ای که دزدانه در من هورایش می کرد قادر به هیچ می شدم از واهمه ی نبودنش سخت روبه رو شده بودم با بودنش ای وای ...همیشه رسانده امش به خویش تازه تازه در گوش من شعر می کرد زمزمه ای نو شکفته را از بر... این همه برای جه بود شعر های مسخره اش دوازده بار دیده امش به خواب دوازده ساعت و دقیقه اش همین یکبار بوسیدمش بی گاه آه ...همین بود مزه اش؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 20:8 توسط آسمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خطاط سه گونه خط نوشتی..
یکی را او خواندی , لاغیر یکی را خود هم او خواندی,هم غیر یکی نه او خواندی,نه غیر او آن خط سوم منم... |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن روانشناسی ایران حسین پناهی نظام روانشناسی ایران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|