![]() |
![]() |
|
| آن شب که باران آمد...من پر بودم از خواهش پرنده ها... |
|
داشتن هایم تمام می شوند
آن همه من دیغ ناک بی حوصلگی ها باز حضور مترسک التهاب کلاغی و دستچین تلخ نکوهش همیشه ترین لحظه از آن کسی که من نبودم او را... سخت تازه ترین ها را و دل همیشه با تنهاییهایش سخت شده بود آن همه من را چگونه تنها کردی از من؟ من تاریکم لحظه ها مشکوکند مترسک سرود زخمی شالیزار را هو هو می کرد سایه ریز این سکوت قار قار خیس نگاهش بود جاده از راه می ماند و شالیزار... همیشه غروب...... دستهایم را می سایم خنده آور می شوم ساده ترین خیس شدن باران بود که مرا تنها کرد مرا که همیشه دلم برایت تنگ می شد برای غروبی که مترسک نداشت قار قار........ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 11:17 توسط آسمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خطاط سه گونه خط نوشتی..
یکی را او خواندی , لاغیر یکی را خود هم او خواندی,هم غیر یکی نه او خواندی,نه غیر او آن خط سوم منم... |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن روانشناسی ایران حسین پناهی نظام روانشناسی ایران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|